ماجرای پسری که منجی همسایه‌ها شد



میلاد که امروز می‌توان نام یک قهرمان را روی او گذاشت درباره ماجرای آن روز اینطور می‌گوید: «دود سیاه را که دیدم همان ابتدا متوجه ماجرا شدم که پشت این دودغلیظ آتشی مهیب باید باشد. دوان‌دوان به آنطرف ساختمان رفتم. شعله‌های آتش زبانه می‌کشید، با دیدن شعله‌ها با عجله به سمت در ورودی مجتمع رفتم.»