اندیشه های ناشناخته شهید مهدی باکری: شهردار برجسته و مدیر خوب


سرلشکر پاسدار شهید مهدی باکری از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و از شهدای شاخصی بود که در بیست و پنجم بهمن ماه سال ۶۳ در عملیات بدر در جزایر مجنون به شهادت رسید. نسل ها؛ جمله معروف «خدایا مرا پاک بپذیر» این شهید برجسته همواره سرلوحه زندگی شهید است.

ناگفته هایی از سردار شهید

خاطرات ناگفتنی از شهید سرلشکر «مهدی باکری» خاطره ۱ را با هم بخوانیم:در یکی از روزهای گرم تابستان شهید مهندس (مهدی باکری) – فرمانده شجاع لشکر ۳۱ عاشورا – از محور قره رگاه بازگشت. یکی از بچه ها با دیدن تشنگی شدیدش کمپوت سرد آلبالو را برایشان باز کرد، مهدی قدری آن را از دستش گرفت و به دهانش آورد. مهدی با ناراحتی پرسید: پس چرا این کمپوت را برای من باز کردی؟ گفتند: دیدیم خیلی خسته و تشنه ای و گفتیم کی بهتر از تو بخورد. مهدی این سخنان را شنید و با عصبانیت پاسخ داد: آنها از من بهترند، بچه های بسیجی هستند که می جنگند و بی امید می میرند، به او گفتند: «حالا باز شدیم، بخور و بیاشام من خودم را دوست دارم.» مهدی در جواب برادر گفت: صدای بلند صدای خشن: “خودت را بخور تا در آن دنیا مسئولیت پذیر باشی”!)

یادآوری ۲:شهید مهدی باکری از فرماندهان دلیر لشکر ۳۱ عاشورا بر اثر اصابت تیر از ناحیه کتف مجروح شد. روزی تصمیم گرفت برای سرکشی به انبارهای لشکر سر بزند و اطلاعاتی کسب کند. آقا مهدی را نشناخت تا او را دید، جوان ایستاده بود و به آنها نگاه می کرد، فریاد زد، چرا اینطور ایستاده ای و به ما نگاه می کنی، بیا کمکمان کن بارها را دور بریزیم، یادت باشد که اول سر کار آمدی. شهید باکری با معصومیت پاسخ داد: آری چشم و مجروح روی آن دوش بار سنگینی را حوالی ظهر حمل می کرد که حاج عمره متوجه شد که آقا مهدی فرمانده لشکر است. گفت: حاج عمره… من بسیجی هستم.

یادآوری ۳:دوستان شهید مهدی باکری – فرمانده دلیر لشکر ۳۱ عاشورا – می گویند: زمانی که مهدی مجرد بود بارها به او تذکر می دادند که ازدواج کند و با وفاداری وصف ناشدنی می گویند: مردی را که منتظرش هستم، خودت را مسلح کن. ” او هدیه جهیزیه همسرش را اسلحه خود کرد و یک روز بعد از عروسی عازم جبهه شد و تا سه ماه دیگر برنگشت، می‌گوید: «رفتن برای مهدی بی‌معنی بود، یک بار توسط ارتش به سوریه اعزام شد، اما رفت. استراحت نکرد و تمام وقت خود را در جبهه گذراند.

یادآوری ۴:زمانی که شهید مهندس مهدی باکری فرمانده دلیر لشکر ۳۱ عاشورا شهردار ارومیه بود، روزی به او خبر دادند که بر اثر بارندگی شدید در برخی مناطق سیل آمده است. مهدی تیم های امدادی را اعزام کرد و به کمک سیل زدگان شتافت. نزدیک خانه پیرزنی به پشت نشسته بود، آب وارد خانه اش شده بود و کف اتاق ها را پوشانده بود. به مهدی: خدا رحمتت کنه مادر. نه ببین من نمیدونم این شهردار کجاست ای کاش روحیه اشتیاق تو داشت.مهدی فقط لبخند میزد.

یادآوری ۵:شهید مهدی باکری فرمانده دلیر لشکر ۳۱ عاشورا برای نیروهای بسیجی احترام زیادی قائل بود. از آنجایی که بسیار ساده و متواضع بود، اکثر بسیجیان او را نمی شناختند. یک بار در عملیات والفجر دستور داده بود که هیچکس وارد اردوگاه لشکر نشود. نگهبان قرارگاه که بسیجی بود و آقا مهدی را به این سادگی نمی شناخت از ورود ایشان جلوگیری کرد. کمپ. آقا مهدی نه تنها از کار بسیجی دلخور شد، بلکه او را تشویق کرد.

یادآوری ۶:همسر شهید باکری فرمانده گروه ۳۱ عاشورا می گوید: «شب فرماندهان قرارگاه در منزل ما جلسه داشتند، نان نداشتیم، صبح همان روز به مهدی گفتم برای عصر نان بخر. اما او فراموش کرده بود که آمد. شب شده بود و باید زنگ بزنند و از لشکر نان بیاورند، اما آنها فقط پنج نان را برداشتند و بقیه را پس دادند. سپس به من گفتند: این نان ها برای قدرتمندان فرستاده می شود. آنها را نخورید

یادآوری ۷:یکی از دوستان شهید والامقام مهندس مهدی باکری فرمانده دلیر لشکر ۳۱ عاشورا می گوید: آقا مهدی روزهای دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفت، یک روز که جلوی حاج عمران ناهار بود. خط برگشته بود سر سفره آمد و تا چشمش خورد و چون با سکوت همراهش روبرو شد مرغ را رها کرد و فقط برنج خورد.

یادآوری ۸:همسر شهید باکری فرمانده دلیر لشکر ۳۱ عاشورا می گوید: یک روز که آقا مهدی از خانه بیرون آمد به ایشان گفتم: چیزهایی را که نیاز داریم بخر، گفت: بنویس، می خواستم. نوشتن. با خودکاری که در جیبش بود سریع گفت: من به بیت المال می روم و استفاده شخصی از آن ممنوع است و اجازه نداد چند کلمه هم بنویسم.

سالگرد ۹: همسر شهید باکری فرمانده دلیر لشکر ۳۱ عاشورا می گوید: زمانی که برادرش حمید به شهادت رسید، مهدی علیرغم عشق خاصی که به او داشت بدون نشانی از اندوه و اندوه با خانواده اش تماس گرفت و گفت: شهادت حمید. ” یکی از «این لطف خداست که شامل خانواده های ما می شود». با این نیت که وصیت حمید این است که راه کربلا را باز کند، جلوتر ماند و به تشییع جنازه حمید نیامد.

دهمین سالگرد:در عملیات خیبر مقتول حمید باکری به عنوان فرمانده عملیاتی از طرف برادرش شهید مهدی باکری به جزایر مجنون اعزام شد. پس از شجاعت و پیروزی در خط بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید، کسی نبود که این خبر را به آقا مهدی برساند، وقتی به بچه ها رسید دیدند همه با ناراحتی تعظیم کردند و گفتند: : میدونم حمید. شهید شده است» و با قاطعیت و قاطعیت ادامه داد: «نمی شود وقت را تلف کرد، همه ما وظایفی داریم و باید به فکر یک اپراتور جدید باشیم، بی سیم بیاوریم…» آن روز آقا مهدی در طول با تماس تلفنی برادر شهید «مرتضی یاغچیان» به او از اپراتور تلفن خبر داد که وقتی این شهید عزیز برای آوردن پیکر حمید از او اجازه خواست، آقا مهدی گفت: جز یک نفر نمی آوریم. و مهدی گفت : فرقی بین حمید و شهدای دیگر نیست پس خوب است حمید با دیگران زندگی کند … و این زمانی اتفاق افتاد که آقا مهدی حمید را بزرگ کرده بود و هیچکس به اندازه آقا مهدی حمید را دوست نداشت. .

یازدهمین سالگرد:من از ارتش تبریز برای یک مأموریت ۴۵ روزه به جبهه رفته بودم، اما یک سال و نیم در آن منطقه سپری کرده بودم. از نظر روحی و جسمی خسته شده بودم. قبل از عملیات بدر به فرمانده سپاه بنی هاشم گفتم که می خواهم کارنامه را درست کنم. گفت: نمی دانم، اگر می خواهی برو پیش آقا مهدی. گفتم من با آقا فامیلی ندارم. مهدی. شما فرمانده گردان هستید. خلاصه زیر بار نرفت. رفتم پیش آقای من و مهدی داستانی تعریف کردیم. آقا مهدی با وقار همیشگی اش گفت: چشم، حالا برایت راه حل می نویسم و ​​دیگر برای خودم. تسلیم هر کس بخواهی می شویم و می رویم.» سرم را پایین انداختم و از حرفم خجالت کشیدم. او مقداری از وضعیت جنگ و نبرد را برایم توضیح داد.. از مشکلات پشت سرم گفت. حرف هایش. دلم را نرم کرد برگشتم و دیگر به راه اندازی اکانت فکر نکردم.

یادآوری ۱۲:تازه باران قطع شده بود. مهدی از پنجره اتاقش به خیابان نگاه می کرد. نهرها طغیان کرده بود و آب در خیابان ها و پیاده روها جاری بود. مهدی پشت میز نشست. پرونده ای را که می خواند بست. در زدند و نورالله وارد اتاق شد. او ترسیده بود. مهدی برخاست و گفت: نورالله چه شد؟ نورالله پیشانی او را پانسمان کرده بود. با وحشت گفت: سیل اومد آقا مهدی… سیل! مهدی سریع گوشی را برداشت. دقایقی بعد تیم های امدادی به سرپرستی مهدی عازم منطقه فقیرنشین سیل شدند. همه جا پر از آب بود. سطح آب یک ثانیه افزایش می یافت. مردم ترسیده بودند و به کمک مردمی که خانه هایشان زیر آب رفته بود آمدند. آب خیلی جاها تا کمر مردم بود. سقف بعضی از خانه ها از سرشان منفجر شده بود و تیرهای چوبی آنها بیرون زده بود. گل و لای و فشار زیاد آب تیم های امدادی را دچار مشکل کرده است. مهدی زنده ای این طرف و آن طرف راه می رفت و به امدادگران دستور می داد. چند کابل از این طرف خیابان به طرف دیگر کشیده شده بود. مهدی و چند نفر دیگر با فشار آب طناب را گرفتند و به سختی خود را به آن طرف خیابان رساندند. چند زن و بچه روی پشت بام بودند و تشویق می کردند. نیروهای امدادی به کمک سیل زدگانی که وسایل کوچک خود را از زیر گل و لای بیرون آورده بودند شتافتند. مهدی به خانه ای رسید که پیرزنی در حیاط خانه اش فریاد می زد. مهدی با فشار در را باز کرد. آب تا زانویش بود. پیرزن ضربه ای به سر و صورتش زد. مهدی گفت: چی شده مادر جان؟ کسی زیر آوار هست؟ پیرمرد که انگار تازه زندگی کرده بود گریه کرد و گفت: پروردگارا مرا رها کن پسرم… خانه و زندگیم زیر آب است، کمکم کن! چند نفر به کمک مهدی آمدند. اثاثیه را به زحمت بیرون آوردند و روی پشت بام و گوشه حیاط گذاشتند. بزرگ گفت: زن دخترم در زیرزمین مانده بود. متاسفانه جمعش کردم مهدی رو به احمد و هاشم کرد و گفت: خدایا زودتر جلوی در استخر را درست کن! احمد و هاشم جلوی در خانه استخر کثیفی درست کردند. راه آب مسدود شده بود. مهدی به سمت دره دوید. یک ماشین آتش نشانی پیدا کرد و به خانه پیرزن آورد. چند ثانیه بعد پمپ پمپ در زیرزمین فرو رفت و آب تخلیه شد. پمپ در حال کار بود و آب زیرزمین یک ثانیه کم می شد. مهدی در گل و لای بود. پیرمرد گفت: نه ببین پسرم… یکی مثل تو کمکم می کند، حالا شهردار ذلیل از صبح دیده نشده است. دیگر طاقت ندارم… مهدی فرش خیس و سنگین را به زحمت به حیاط آورد. اگر به شهردار رسیدم حقش را می دهم. چند ساعت بعد سیل به طور کامل مهار شد. مهدی شیر آب را بست و پیرزن همچنان مشغول نماز بود. گروه های امدادی بین سیل زدگان پتو، لباس و مواد غذایی توزیع کردند. مهدی رو به پیرزن کرد و گفت: حالا مادر، حواست به من نیست؟ پیرمرد گریست و دستش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: پسرم اگر خدا بخواهد از جوانی چیزهای خوبی می بینی. آری پسرم علی را با خودت ببر. ان شاء الله خوشبخت شود. خدایا به من بگو با این شهردار چه کنم. کاش شور و مردانگی تو را داشتم. مهدی از خانه بیرون رفت. پیرمرد همچنان برایش دعا می کرد و به شهردار فحش می داد!

انتهای پیام